مرسانا مبهوت آن مدرسهٔ رویایی بود. با شگفتی، دانشآموزانِ کوچکوبزرگ دختر و پسر که در کلاسش نشسته ب...
ناجی ! با احساس شرمندگی به طرف سرو آمدند. ببخشید جناب سرو ! ما اشتباه کردیم ؛ نباید همراهی می کردی...
وارد هواپیما شد؛ خاطراتش را جا گذاشت....
همه به جای او تصمیم میگرفتند؛ انتخابش سکوت بود....
بابایی، صدقه رو بهش بدم؟ نه دخترکم؛ اون یه گداست؛ بینیازه....
بچههایش جمع و جور کردند که از دورهمی هفتگی بروند. پیر مرد هراسان به اطراف نگاه میکرد. دختر وسطی: ...
همه رهایش کردند؛ نقاب نداشت....
نقشه میکشید برای آینده، اما هر شب حسرت دیروز را خواب میدید....
تا ساعت 10 صبح امروز اسمش «آقای جمشیدیان، رئیس شرکت سهامی خاص فانوس» بود. ساعت 10:01دقیقه امروز صبح...