داستانک دشمنی با تبر ! سرو رو کرد به درختان و گفت : برادران و خواهران گرامی ! بدبختی ما از وقتی شر...
ورشکسته شب سال نو داروی خواب در سوپ پدرش ریخت....
جشن تولد همسرش بود . هنوز دور چشمش کبود بود کرم پودر بیشتری لازم داشت ....
جواهرات همسرش و اسناد خانه پدری هنوز در گاو صندوق بود .قول بوگاتی به منشی داد ....
گربه های پارک منطقه را دسته بندی و به چین صادر میکرد مامور شهرداری جدید ....
لرزش دست مسری شده بود .مادر بزرگ پارکینسون داشت . نوه امتحان ....
مدام لبخند میزد؛ بازیگر خوبی شده بود....
شیطان برای آخرین بار خندید . گاز را باز گذاشته بود همگی با هم میرفتند آن دنیا ....
سوار ماشین شد. سلامش خشم هر روز را نداشت. آن روز سلامش میلرزید. پدرش چند ماه است سفرِ خانه تا ...