داستانک دشمنی با تبر ! سرو رو کرد به درختان و گفت : برادران و خواهران گرامی ! بدبختی ما از وقتی شر...
ورشکسته شب سال نو داروی خواب در سوپ پدرش ریخت....
جواهرات همسرش و اسناد خانه پدری هنوز در گاو صندوق بود .قول بوگاتی به منشی داد ....
جشن تولد همسرش بود . هنوز دور چشمش کبود بود کرم پودر بیشتری لازم داشت ....
لرزش دست مسری شده بود .مادر بزرگ پارکینسون داشت . نوه امتحان ....
پیرمرد خندید. پیرزن هم وقتی تپش قلب پسرش را زیر دستش حس کرد، خندید. پسر هم وقتی دست پیرزن روی سینه...
همیشه میگفت:«جنازهی مرده نباید روی زمین بمونه معصیت داره.» اما وقتی مرد، دو روز روی زمین ماند، تا...
یک روز دایناسور کوچولو به حیاط خانه رفت و بازی کرد.او خیلی از بازی کردن خسته شده بود .تصمیم گرفت به ...
ظرف انار دون شده را روی میز گذاشت، رفت دستهایش را بشوید... جایش در عکس خالیست....