بچه به بغل وارد اتوبوس شد، شال سرش خزیده بود روی شانهها. چشمهایش در جستجوی صندلی خالی ناکام ماند. ...
زیپ شلوارش را بست و گفت: بای برا همیشه...
نام داستان: رویای حقیقت سیزده ساله بود و داخل اتاق تنها نشسته بود و سعی می کرد صدای مهمان هایی ک...
عروس «خدایا خودت رحم کن...به حق امام هشتم...به حق امام زمان...به حق طفل شش ماهه رباب که تیر سه شعبه...
باعجله روی صفحه اول دفتر انشایش درشت نوشت: عشق دروغ است! قرار شد پدرش آمارش را بگیرد....
دو روز بود که حسن چیزی نخورده بود. در کلاس، صدای استاد دور میشد و دنیا تار. پسر آرام روی فرش زحجره ...
در خیابان سردارجنگل رشت، تکهای زمینِ رهاشده مثل زخم بازِ محله میسوخت؛ زخمی که یک زمینخوار بیپروا...
همیشه یک گفتوگوی طولانی در سرش جریان دارد. حرفهایی که میداند اگر گفته شوند شاید همهچیز را ساده...