بچه به بغل وارد اتوبوس شد، شال سرش خزیده بود روی شانهها. چشمهایش در جستجوی صندلی خالی ناکام ماند. ...
پیرمرد از زیر پُل کانال فاضلاب بیرون آمد، با وسواسی ظریف گردنش را بالا آورد و قوز کمرش را کمتر کرد. ...
بر روی کاغذی که با نخ به گردن آویزان کرده بود، این جمله خودنمایی می کرد: کلیه فروشی فوری با گروه خون...
خود را آراست و گفت : دوستت دارم ؛ و آینه پاسخ داد....
پرچمش افراشته شده بود که پیکرش بر خاک تنید....
باید حتما از خیابان رد می شدم . اما اضطراب داشتم . با دقت به هردوسوی خیابان نگاه کردم . ماشین ها انگ...
حلقه رو به سمتم پرت کرد و سوار ماشینش شد....
قدم به قبرستان گذاشت. گوشی لرزید: « می دانید،اگر پشت سر مرده آب میریختند... هرگز برنمیگشت.»...
برگه ها بالا ... نوبت ارزیابی خودش بود....