غرق شادی آخر قصه ها شدیم از آوارگی کلاغ ها غافل شدیم...
کلاغ نقاشی کودکیست که تنها، یک مداد رنگی دارد...
از کلاغ پرسیدم تو چرا آزادی و طوطی در قفس است گفت : این آزادی عاقبت یک رنگیست و آن دربندی، عاقبت ...
از کلاغ آموختم که تن به رنگ ها نفروشم...
موتورقایق ازکارافتاده و سوخت تمام شده بود.دم دمای صبح دریا غیظ کرده وهمه چیز را بهم می ریخت. وموج ها...
باید حتما از خیابان رد می شدم . اما اضطراب داشتم . با دقت به هردوسوی خیابان نگاه کردم . ماشین ها انگ...
مسابقه دویدن جاده ای بود . خیلی وقت بود تمرین می کرد. از صبح تا شب. مادر بهش گفته بود دلش شور می زن...
دردی گلویش را می فشرد، حال عجیبی داشت . دردی که همیشه دردرونش طغیان می کرد . این بار روزنه ای نبود ک...
کمی با لوله ی بخاری ور رفت و جابجایش کرد . رختخواب رنگ ورو رفته دو بچه بی مادرش را کنار هم انداخت در...