فرمانده فریاد زد آتش... و من قبل از همه با کپسول آتش نشانی به سراغ آتش رفتم....
با اولین نگاهت، دلم که همیشه از این شاخه به آن شاخه میپرید، فهمید جوینده یابنده است و با لبخندت، فه...
مدیر، کلماتش را شمرده ادا میکند: «شما شرایط لازم برای این شغل را ندارید. کاری از دست من ساخته نیست...
از طرف مربی دخترم احضار شده بودم که به مهد کودکش بروم. از دخترم پرسیدم امروز چه درسی داشتین؟ گفت: مر...
از هم سلولی پرسیدم چطور دستگیر شدی؟ گفت: در تعقیب و گریز، ماشین خاموش شد. فهمیدم اسب پیش کشی اصلا د...
-باران ببارد کدام کفش هایم را بپوشم؟ سبز؛ آبی؛ قرمز؟ -پسرم مدرسه ات دیر شد! بیا این هم دمپایی هایت....
رفت....
سفره را که پهن کردم، مادر گفت: بذار امیر هم بیاد. برادرم، سی سال پیش مفقودالاثر شده بود. `...
پسرک هر بار پالتوی کهنهاش را در کارگاه جا میگذاشت، خیالش راحت بود، کسی آن را نمیبرد....