به سردار گفتم که پدرم شهید شده. اسمم را پرسید. همین که گفتم زینب، اشک در چشمانش جمع شد. بغض من هم تر...
خانه تاریک بود وقتی وارد شدم. تاریک و کمی گرم. اما اگر بودی می گفتی خانه سرد است. تو نیستی. خانه ...
چشم ترم از پاهای له و خون بسته سرید به دهان گلگرفته و بیحرفش. ساعتی پیش ترکش خورد. لبهای لرزانش...
تازه چشمانم باز شده بود و از تیرهگی اطرافم، چیزی دیده نمیشد و سعی میکردم اطراف را درک کنم و با تمام...
کسی بودم برای خودم، آن قدیمها را میگویم. کلون که میکوبید، بیبی خانم میدانست بایست چادر به سر بی...
مامان همیشه میگفت: «این خواهر با من مهربان نیست.» روز عمل، خاله با کنایه گفت: «خدا را شُکر که مر...
گچ را لغزلند روی تخته: _جنگ.... برگههای سفید بالا رفت....
تار عنکبوت را کنار میزند نور آپارات کهنه را به روی دیوار تَرَکخورده میاندازد برادرش میخندد...
خانه خالی شده بود. پدرم از یک روز صبح که بیدار شدم دیگر سر کار نمی رفت. یک روز صبح هم که بیدار شدم م...