این روزها پدر مدام خون بالا می آورد. مادر فکر می کند نمی دانم که شب ها یواشکی، توی اتاقک گوشه حیاط گ...
خانه خالی شده بود. پدرم از یک روز صبح که بیدار شدم دیگر سر کار نمی رفت. یک روز صبح هم که بیدار شدم م...
آفتاب که شد مورچه ها چترها را بستند. نور خورشید چشم هایشان را زد. مورچه ها، پلک هایشان را روی هم اند...
پرسید: شبیهترین به پیامبران؟ گفتند: معلم...
به پاس انسانسازی، تاجگذاری کرد معلّم....
علی یک طرف میدان بود و اکبر طرف دیگر. علیاکبر را اینگونه شهید کردند....
چشمان او مادرزادی دورنگ بودند؛ زرد و سبز. 100تا را زرد می دید، 1000 و یک تا را سبز....
آقایی می گفت؛ در یکی از تعطیلات مهرماه، به ده آبا اجدادی خود در مرکز ایران به همراه دوستان سفر کرده ...
ما دوستی داشتیم که بسیار مبادی آداب و فرهیخته بود و کوچکترین شوخی را هم بر نمی تابید. خلق او کمی فلز...