زنگ اول دوم، سوم...کسی برنداشت. برای بار هفتم رفت ته صف. روز اول عید، خانه پر از مهمان بود؛ کسی ص...
چوب دو سر طلا مهندس در ماشین را محکم به هم زد و رو به ماشین گفت: آره، شصتت درست خبردار شده، وام جو...
در آشتی پدربزرگم برادری بزرگتر از خودش داشت که زود عصبانی می شد . هر وقت دعوایشان می شد برادر پدربز...
پسرک روزهای زیادی تمرین کرده بود . از در مدرسه تا دم خانه ، توی شن های لب دریا ، دور تا دور زمین خاک...
پیرمردی پس از سالها زنی که در جوانی با او ازدواج کرده بود و بعد از چند سال از هم جدا شده بودند را پ...
بس است دیگر بواام بواام زدن های مکرر، دست به زانو شو....
بعد از رفتنش، مثل آویز سمجی به خاطرات او سنجاق شده و خیال کندهشدن ندارد. پنج ماهی را که باهم زندگی ...
مجری میگوید: جناب پروفسور چرا جراحی؟ نوک تیز چاقو را در گوشت نرم شست پایم میخلانم و آن را چاک م...
معلم مستأصل وارد مغازه شد. ـ جناب یه چاه باز کن بدین، از اون کار راه اندازاش. بقال چپ چپ نگاه کرد:...