مرد روستایی هنگامی که توی شهر می گشت بزغاله اش را گم کرد. او پس از چند ساعت که خسته و نا امید شده بو...
مادر با اجبار می خندید. دلقک برایش دست تکان می داد...
با محسن توی حیاط نشسته بودیم که عموعبدلله نرسیده چند تا مهره ی شب تاب بدست منو پسرش داد. دانه های یک...
تنها یک ماه فرصت داشتم برای راضی کردن طلبکارها. اولش به نظر زمان مناسبی می آمد اما روزها مثل برق و ...
پشت دستهایش زخم شده بود. کارش که تمام شد پرید پایین: اینم از سیم خاردار. حالا سریع مزدم رو بدین تا ع...
سرباز اول در حالی که نامه را باز می کرد گفت: همیشه همسرم برایم نامه می فرستد و از خوش خط بودنش کیف م...
پیرزن هر سال سفره را با عکس برادرها و پسرهایش تکمیل میکرد. سیدحمید، سید عزیز، سیدعلی......
مهربانی موج میزد. نه ظالمی وجود داشت، نه مظلومی و نه روزنامهای برای چرند بافی....
قبل از بردن جسد، انگشتش را شستند...