پیرزن هر سال سفره را با عکس برادرها و پسرهایش تکمیل میکرد. سیدحمید، سید عزیز، سیدعلی......
پیرمرد بالاخره توانست با رای دادگاه حضانت پسر همسایه را از پدر او بگیرد. پسر خوشحال بود که دیگر قرار...
مهربانی موج میزد. نه ظالمی وجود داشت، نه مظلومی و نه روزنامهای برای چرند بافی....
قبل از بردن جسد، انگشتش را شستند...
توی جادهی خلوت یک کاپشنِ نو پیدا کرد. توی جیب بغلش یک دندان نیش بود....
اهل خانه را بغل به بغل دور سفرهی هفتسین، روی ایوان نشاندهام. مادر آتشگردان را تندوتند میچرخاند ...
تقریبا کامل بود، بجز پنجحرفی ستونِ عمودی. مرد چند سرفه خشک و خونی کرد و جدول را تمام کرد....
نگران است نزدیک گیت فرودگاه عُق بزند و مامورها بفهمند....
_آش اوماچو چارشنبهسوری رِ خاطر عاروسی تو و کمالو میپزم مریم. _سر تخته بشورنش! زن خوارزادهت نمی...