مردی وانمود می کرد که خیلی پولدار است و بالاخره با دختر یکی از تجار شهر ازدواج کرد. روز عقد به دختر ...
خورد به سپر ماشین و با ضرب افتاد روی آسفالت. همهی زندگیاش مثل نوار فیلم از جلو چشمش گذشت. از ...
دختر نگاه میکند. انگار بازیگر یک فیلم صامت و طولانی بود....
زنش مجری بود. در طول روز خیلی کم میدیدش. وقتی دلتنگش میشد، تلویزیون را روشن میکرد....
به نام خدای جان نگاهی از سر وحشت، ترس و اضطراب به دیس برنج میاندازم، دانههای کشیده و چاق بادی ...
من. تو. صف انتظار سونوگرافی. تپش قلب. شکم برآمده. منشی. اسم من. روی تخت. دستگاه سونو. تشخیص غده...
دیوار بر سر کارگر فروریخت...
بالاخره باردار شد اما کرونای شدید... ....
خون توی چشمهای دریاسالار دوید. صدای آژیر هشدار کشتی در گوشش فرو رفت. سکان را چسبید. با صدای خشدار ...