به نام حبیب بندهای پوتینش را محکم کرد و سوار بر اسب شد. اسب چرخی زد و با صدای "هِی" سوارش تاخت. گر...
به نام محبوب سکوت شهر را در آغوش گرفته بود. برادر کوچکش را در آغوش گرفت، آهسته قدم برداشت، رشته...
به نام خدا مدرسه ، برگههای امتحانی ، انفجار ، میزخالی ، نمرهی بیست ، خون . ...
پدر پیشانی جوانش را بوسید. روانهاش کرد به سوی زندگی. شب شد، فرزند نیامد. پدر بارها تماس گرفت بیش...
یک نفر به دنیا آمد. یک نفر به دنیا آمد. یک نفر بزرگ شد. یک نفر بزرگ شد. جنگ شد. یک نفر پوتین ...
به نام خدا متن این بود: _خوشبختی یعنی داوطلب برای نوش جان کردن واکسن پدر پَز . و عکسی که با دو...
افتاده بود به جانش. پوستش را درید، استخوانهای دست و پایش را خم کرد، انگشتانش را به هم گره زد، چنگ ا...
به نام خدای جان نگاهی از سر وحشت، ترس و اضطراب به دیس برنج میاندازم، دانههای کشیده و چاق بادی ...
-لیلا... -چیه باز؟ دست از سرم وردار -بیا از رو این آتیش بپریم، شاید شیطون از جلدمون دراومد... -جل...