بیکار بود و نمیتوانست برای روز زن گل بخرد، کشید. نشئه شد. ...
نمازش را که خواند، شماره دعانویس را گرفت: «وقت دارید؟ یه مشکلی برام پیش اومده»...
سخنرانی حاج آقا تقوی هم تازه تمام شده بود که آسیه وارد مسجد شد. سرش را به تاسف تکان داد و صف آخر، قا...
دوباره توی خواب راه افتاد. از خانه بیرون زد. وقتی بیدار شد. جلوِ خانهی دوران بچگیاش ایستاده بود...
بیشتر وقتها سوتفاهم میشد. چشم راستش غیرارادی چشمک میزد....
للککنت....
پرتقال فروش در حال چیدن پرتقال هایش بود که کودکی آهسته به سمتش آمد و شروع به چیدن پرتقالها کرد ک...
باد شاخههای درخت را تکان داد. برگهای زردش را کف حیاط مدرسه ریخت. معلم دینی از پشت پنجره آنجا را نشا...
پیرزن نیاز به تنفس مصنوعی داشت. امدادگر ایستاده بود بالای سرش و هیچ کاری نمیکرد. چندشاش میشد تن...