بالاخره خانه خرید اما در گورستان ...
دخترک دست هایش را به سمت آسمان گرفت نور خورشید چشمش را زد. پدرموقع بیرون رفتن چتر را برداشت ...
ساقه بلند پتوس، به ستون وسط هال پیچیده و بالا رفته بود. پسرک پرسید: «یه ستون برای این گل؟» مادر خن...
پادشاهی بلبلی داشت که صدای زیبایش در تمام قصر می پیچید . روزی پرنده مریض شد و پادشاه گفت :هر کس خبر...
دختر برای بار سوم مادرش را صدا زد: «مامان با شما هستم ها!! نمیشنوی؟ » مادر صدای اذان تلویزیون را ...
پدرم هفته پیش فوت کرد. همه چیزش را بخشیدیم. ماندهایم با دندان مصنوعیهایش چه کنیم؟...
معارفه مدیرعامل جدید که تمام شد، خانم جعفری به اتاقش رفت و برگه استعفایش را نوشت. آقای مدیرعامل گفت...
دیروز شیخ با فانوس توی شهر دنبال انسان واقعی میگشت. تصادفی ژان والژان را دید....
زن، همه چیز بچهدار شدن را دوست داشت. بجز بچهدار شدن....