دیروز شیخ با فانوس توی شهر دنبال انسان واقعی میگشت. تصادفی ژان والژان را دید....
نگاه قد و نیمقد دخترها به در بود و گاوی که ما ما می کرد... مادر زائیده بود ... یک پسر ......
هق هق نگاهش به قفس خالی بود ... مادر سوپ جوجه را هم میزد......
پیرزن نیاز به تنفس مصنوعی داشت. امدادگر ایستاده بود بالاسرش. چندشاش میشد تنفس دهان به دهان بدهد...
مرد با لبخند به پیامها نگاه میکرد ... زن در کنارش خوابیده بود با سیم شارژری که به گردنش پیچیده شده...
شکوفه های بهاری تمام شهر را پوشانده بودند محمدحسین وارد خانه شد مادرش از اتاق کناری رایحه گل های مح...
اسکناس پنجاه تومنی را سمت گدا گرفت. نگرفت. گفت:«جمعهها کار نمیکنم.»...
زنبور گردن راننده را نیش زد. راننده فرمان را ول کرد. ماشین خورد به پسرک دوچرخهسوار. خبر مرگ پسرک ...
ماه و خورشید و زمین دست به یکی کرده بودند....