اسکناس پنجاه تومنی را سمت گدا گرفت. نگرفت. گفت:«جمعهها کار نمیکنم.»...
جوان افغانی چشم هایش را باز کرد. با خود گفت: امروز که از خواب برمی خیزم، اگر از جا برنخیزم، چه اتفاق...
در یک جنگل سر سبز خانواده خارپشت تازه به جنگل آمده بودند . بچه خارپشت که خیلی تنها بود دلش یک هم با...
پدر سوار بر ماشین ایستاده ام پشت چراغ خطر. یک سمت چهارراه کارگرهای روزمزد تجمع کرده اند از دستِ ...
کلافه ✍ سالم پوراحمد برخاست، پنجره را باز کرد. موهایش را در نسیم تاب داد. روبهرو، پنجرهی بسته...
در زندان کتک خوردم. شعارهای روی دیوار کار من نبود. اما خجالت کشیدم بگم من اصلا سواد ندارم....
کنجشک کیش شد، گربه مات!...
در جنگلی سرسبز پر از دارو درخت آهو کوچولو زندگی میکرد که تصمیم گرفت به میان جنگل بیاید و برای خود ...
با زبان جایِ خالیِ دندانهای کشیده شده را شمرد. دوازده تا بود. هنوز بیست و پنچ سالش تمام نشده بود....