صبح زود وسط کوچه همدیگر را دیدند. دقیقا خودش بود. مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند. با تعجب از کن...
اشتباه کرد ولی شاهکار شد. ونگوگ گوش چپش را برید. ولی گوش راستش را نقاشی کرد....
مرد در آینه به خودش نگاه کرد. قوز پشتش بیشتر شده بود و شانههایش افتادهتر. آه کشید. مثل دیروز، دو...
چند ثانیه بعد، با اینکه از دهان ماهی خون میآمد. همین که دوباره قلاب را دید. با خودش گفت: این را کج...
زنجره بعد از هفده سال بالاخره از زیر خاک بیرون آمد. پرواز کرد و گفت: بهبه چه روز خوشی. این را وقت...
گفتم :نوشته در خانه بمانید گفت: حتی من که بدهکارم و یک بچه مریض دارم...
ایران حرم است ،حاج آقا هارداسان....
همشیه دوست داشت خاص باشه ولی حالا زمینی پر از اهک ،بدون تشییع...
مرد از جنگ برگشته بود. ولی صدایش را از دست داده بود. حسرت میخورد که نمیتواند اسم زنش را صدا بزند...