علی دفتر مشقش را نشان داد. معلم اخم کرد و گفت: _بخون من چی سر مشق دادم! او خواند _پدر نان ندارد...
اون روزی که به تشیع پیکر شهید رفتیم یه دخترکی چهار ساله گریه میکرد ازش پرسیدم : چی میخوای؟گفت: میخوا...
کودکی در دیکته به اشتباه نوشته بود: دروغگو دشمن خوداست! و معلم باذوق، غلطش را نگرفته بود! چرا ک...
رتیلی با عنکبوتی شاخ به شاخ شد! ملخی که چندبار در تار عنکبوت گیر افتاده بود از درِ حمایت از رتیل درآ...
نخند دیگه برای هیچ دردی دوا نیست ....
زائر خسته و کوفته توی زل آفتاب لبهی جدول نشست. سایهای رویش افتاد. مرد گفت: خستگی درکن برادر. نذر ...
کرونا امد تا ثابت کند که علم بهتر از ثروت است...
مادرم گفت: بیا این زن و بچه ت ،ول کردی به امان خدا ورفتی منطقه.گفتم:من نمیتونم بیام. الان وضع جبهه خ...
قلبش دیگر توان این همه درد را نداشت. قطره هایی خونین که از قلبش به چشمانش راه یافته بودند، نشان دهند...