تضادها در کنار یکدیگر زیبایی خاصی میآفرینند. ماه و خورشید، شب و روز و... مرگ و زندگی. عشق میان این...
قلبش دیگر توان این همه درد را نداشت. قطره هایی خونین که از قلبش به چشمانش راه یافته بودند، نشان دهند...
داشت پارادوکس را درس میداد. توضیحاتش که تمام شد گفت:« مثلا از تهی سرشار پارادوکس یا تناقض داره. هیچ...
داور بود. پسرش را هیچ وقت به استادیوم نبرد....
لبخندش را آماده کرد. تند و تیز تقهای به در کلاس زد و وارد شد. مثل همیشه با لحن خاص خودش سلام کشدار...
فهمید. لبخند زد و گفت:« اگر روزی پشیمان شدی به نیت ما مشتریهات صدقه بده »...
صدای جیغ بچه ای که توی ساختمان گیر افتاده بود گوشش را پر کرد. نفسش از بوی دود تنگ شد. چشمانش رابست. ...
چاقو را بیرون کشیدند. سوار موتور شدند و به سریع ترین شکل ممکن فرار کردند. خون زیادی از دست داده بود....
آخرین کفش را واکس زد و تحویل داد. خدابرکتی گفت و شروع کرد به شمارش پولهایش، گل از گلش شکفت. به کفش ...