داشت پارادوکس را درس میداد. توضیحاتش که تمام شد گفت:« مثلا از تهی سرشار پارادوکس یا تناقض داره. هیچ...
لبخندش را آماده کرد. تند و تیز تقهای به در کلاس زد و وارد شد. مثل همیشه با لحن خاص خودش سلام کشدار...
فهمید. لبخند زد و گفت:« اگر روزی پشیمان شدی به نیت ما مشتریهات صدقه بده »...
صدای جیغ بچه ای که توی ساختمان گیر افتاده بود گوشش را پر کرد. نفسش از بوی دود تنگ شد. چشمانش رابست. ...
چاقو را بیرون کشیدند. سوار موتور شدند و به سریع ترین شکل ممکن فرار کردند. خون زیادی از دست داده بود....
آخرین کفش را واکس زد و تحویل داد. خدابرکتی گفت و شروع کرد به شمارش پولهایش، گل از گلش شکفت. به کفش ...
داور بود. پسرش را هیچ وقت به استادیوم نبرد....
پسرک بادقت کفش ها را جفت کرد و آن ها را منظم کنار هم گذاشت. لنگه ی یک کفش را پیدا نمی کرد. دوباره به...
حواسش پرت شد. میانه ی تدریسش بود. رشته ی کلام را گم کرد. انگار صدای کشیده شدن میز و صندلی های کلاس ط...