امشب دوباره اتفاق افتاد. هر دو پاورچین پاورچین، قبل از اینکه ناپدریشان بیدار بشود با خشتکِ خیس جلو...
از جایش مثل فشفشه پرید و بیرون رفت. تندتند قدم برداشت. صلوات فرستاد. نفس کشید. شب شدهبود. بچهها نگ...
دستش را روی سینهاش گذاشت و کمی خم شد. سپس لیوان آب را به لبش نزدیک کرد. هنوز نمیتوانست سخن بگوید...
حواسش پرت شد. میانه ی تدریسش بود. رشته ی کلام را گم کرد. انگار صدای کشیده شدن میز و صندلی های کلاس ط...
پسرک بادقت کفش ها را جفت کرد و آن ها را منظم کنار هم گذاشت. لنگه ی یک کفش را پیدا نمی کرد. دوباره به...
معلم با اعتماد کامل از کشف بزرگ نیوتن می¬گفت. پسرک اما نمی¬توانست آن را بپذیرد:« آقا، اجازه؟ اما نیو...
با صدای گریه ی نوزاد بیدار شد. کمی گهواره را تکان داد تا بخوابد. یادش آمد یادش رفته ساعت را برای اذا...
شوهرخواهرش بیکار بود. قرار بود تا عصر برود به خواهرش سری بزند. روزه گرفت....
-:« بابا، کی میریم شهربازی؟ من حوصلم سر رفته خب. » -:« بذار یکم استراحت کنم. بیدار شم می برمت. چرا ...