« سقای دشمن » - « من اگه می دونستم اون دوره گرد دزده که نمی رفتم براش آب بیارم » پلیس داشت گزارش س...
دستانش می لرزید. روزگار کمرش را کمان کرده بود. آهسته از پله های کاه گلی خانه ی روستایی پایین آمد:« چ...
معلمش بودم. همیشه ماسک می زد. صندلی آخر می نشست و یک کلاه نقاب دار هم روی مقنعه اش می گذاشت. آن روز...
نصفه شب بود. بیدار شد. گریه نمی کرد. چشم هایش پر از خواب بود. کمی می بستشان و دوباره نگاهم می کرد و ...
بچه را بااحتیاط روی تختش می گذارم. خوشحالم. بالاخره او خوابید. به همسرم لبخند می زنم:« میشه برقا رو ...
گربه، لبهی پشت بام ماتِ قرصِ ماه بود. پرید و پنجه به ماه کشید. خالی بود....
فراتر این دفعه بیست گرفته بود سراسیمه به طرف خانه دوید _مامان... مامان تو راست میگفتی میان ت...
برو اذان بگو الان توی این جنگ اره همه میخوان اول وقت بخوون. اذان که تمام شد وارد سنگر شد ودید همه...
زهره فریاد زد بیشعور عوضی، همه چی رو ریختی توی ماست ها. ...