مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه زدنش، زدنش تا خون در رگ ماست خمینی رهبرماست ...
زهره فریاد زد بیشعور عوضی، همه چی رو ریختی توی ماست ها. ...
پیرمرد از روی صندلی بلند شد. باورش نمیشد. این بار سایهاش هنوز نشسته بود....
_مردم گوشت چند؟ ماست چند؟ _راستی امروز من شام نخوردم اگر میدی بیام خونتون ...
داستان کوجک: ماهی قرمز پشت سبزهها قایم شده بود. هر چه زمان به غروب نزدیکتر میشد جمعیت کمتر میشد...
داستان کوچک: پرستار با دستانی لرزان ملحفه سفید را کنار میزند، ماسکش را بر میدارد، پیشانی بیجان م...
بیب.بیب.بیب..بیب..بیب..بیب...بیب...بیب...بیب...___________________________________________...
داستان کوچک: نوزاد صدای گریه که بلند شد، ماما لبخند زد. زینب گلستانی ...
پلاک را که آوردند، فاتحه پسرش را خواند. زینب گلستانی ...