عطر دست آویزان از تخت مادر را بو کرد و گفت: _ وای چقدر بوی گل محمدی میده! مادر تسبیحش را بالا...
خنجر من از کسی نمیخواهم جانبداری بکنم اما با چشمان خود آن صحنه شوم را دیدم.من از دریچه کوناه ات...
"ایستگاه آخر" در حاشیه یِ کانال، زیر آفتابِ سوزان، تشنه و زخمی افتاده! پاهایش از شدت خونریزی بی ح...
جاهای خالی انگشت رنگی مرد، ناراح...
مرمی صداها از بیرون، صدای...
وقتی گودو رسید. ولادیمیر و استراگون رفته بودند....
دوقلوها از خودت میپرسی تو کجائی...
چخوف آنجا بود. ولی تفنگ شلیک نکرد....
وقتی گودو رسید. ولادمیر و استراگون رفته بودند....