دبل اسپرسو لطفا؛ من ماندم و خیالش. زینب گلستانی ...
کیسه پلاستیکی را در حالیکه به سختی دنبال خودش میکشیدبا هن وهن پرسید:" مامانی یه جایی هست که بُمب نی...
آخرین ژنراتور برق را که زدند، مرد جوان، برای اولین بار، تنها بازمانده عشقش را درآغوش گرفت. خوابیده ...
دخترک با صدای بمباران از خواب بیدارشد. به جز عروسکش هیچ کسی را نداشت......
راستیتش قبلنا از مرده شورا خوف داشتم. البت شایدم بدم میومد؛ یعنی بفهمی نفهمی یه جورایی حس میکردم بو...
دو نفر برای صلح تلاش میکردند؛ پسری این راننده، دختر آن یکی....
لیوانها را از آب چکان برداشتم و محکم زدمشان کف آشپزخانه. چند بشقاب را پشت سر آن. به گلدان روی اُپ...
«فردا از اینجا میروم» این را خودم به خودم گفتم. از آن موقع سه سال میگذرد. بعدها کمی اصلاحش کردم. «...
گرا داد تونل را بزنند. وقتی رسید پای جنازهها، برادرش را دید که در عملیات قبل اسیر گردان قسام شده بو...