برف زیر کفشهای مردانهام خرچخرچ میکرد و نفسهایم در هوای یخزده به بخار سفید بدل میشد. در پیاده...
خدمتکار از ترس ناموس خودش را از پنجره به پایین پرت کرد . دو ستاره از امتیاز هتل کم شد....
مادر خستگی روزی که تمام نمی شد را بین انگشتانش فشرد و بر جسم ظریف و زیبایِ پاره ی تنش کوبید....
آشپزخانه را باز کرد نه اجاقی بود و نه ظرفی .در را محکم بست دیوار خانه فرو ریخت ....
خمیازه حاج آقا مدرسه شیفت عصر بود. از حاجآقای مسجد محله دعوت کرده بودند تا نماز ظهر و عصر را اقامه...
از بوی نان متنفر بود .کودکیش در تنور سوخته بود ....
شروع پیرزن قاب عینک سبزِ تیره ای را انتخاب کرد -همین را میخوام دخترم، تا پنج شنبه آماده میشه؟ م...
ظهر روز جمعه بود و سه روز از تولد 7 سالگی اِلسا می گذشت. با چهرهای شنگول، دست پدرش را گرفت و گفت: ...
از همه تنقلات روی میز خورد آخرین دانه انار در حلق اش پرید . یلدا عزا شد ......