سرش را گذاشت روی بالشتی از پرقو.... چشمانش را که باز کردقو مرده بود......
«خون شهر» «هم وطنان ارجمند، توجه فرمایید: خرمشهر، شهر خون آزاد شد.» مادربزرگ دانه های تسبیح تربت...
پول سه پرس غذا را حساب کرد و از ما خداحافظی کرد. در حالی که به زور جلوی خنده هایمان را گرفته بودیم ج...
هفتاد وسه زل زده بود به قنداق. تاب نیاورد؛ بلند شد و شروع کرد به دویدن و از تعزیهخانه بیرون رفت...
- راستی اونور چیکار میکنی؟ + اوایل که اومده بودم بیکار بودم؛ ولی کم کم شروع کردم دستبندبافی یاد گر...
میزهای افطار چیده شد. مهمانها که خنکای طعمدار کوکاکولا را در گلویشان سرازیر کردند، لبهای دخترک بی...
پسرک فقط صدای التماسهای مادر را میشنید. رختِ مادر که غارت شد، برای اولین بار به خاطر نابیناییاش خد...
موهای دخترک را بافتم و برادر نوزادش را کنارش خواباندم. پنجرهها باز بود و صدای اللهاکبر با انفجار...
انفجار نورهای رنگی را روی گنبد طلایی مسجدالاقصی تماشا میکنم و میپرسم: -مامان، شبی چند تا فشفشه به...