موهایم را که بافت، جواب سوالم را داد. انگشتش روی نقطهای از کتاب لغزید: -بیشتر از هفتاد سال پیش. پ...
خون روی لباس پسرکم راه گرفت و اشک روی گونههایش. انگشتهایم را که آشیانه کردم ، کبوتری جان گرفت و ...
خواست زیر اولین نیمکت پارک را جارو کند که از درد کمر راست کرد و آه کشید. گوشی در جیب لباسش لغزید. پی...
هنوز از حرفهای تند بابا، ناراحت بود. خواست در اتاق را به هم بکوبد تا عصبانیتش را به رخ بکشد. از لای...
تایر سوراخشده را که جدا کرد، کسی صدایش زد. پسرک با روپوش مدرسه و برگه به دست، جلوی تعمیرگاه ایستاده...
شب تا صبح خوابش نبرد. نمیتوانست خودش را ببخشد. بالاخری فکری از ذهنش گذشت. مدادهای رنگی را از کیفش ب...
پیرزن به پایش افتاد که «نزن، تو را به حضرت عباس، نزن» مانده بود چه کار کند. اگر شمشیرش را فرود می آو...
- باور نمی کنند. چهطور حمله به بیمارستان و کشتن این همه کودک را باور میکنند؟ چه کنیم؟... - تریب...
25 کودک را در قبرهای تازه خواباندهاند. کنار هم. و روی همهی قبرها یک عکس مشترک است. یک عکس دستهجم...