نویسنده: مژگان مظفری اسم داستان: پیرمار پیرمار ایستاده بودیم در دامنه¬ی کوه و به قله نگ...
نویسنده: مژگان مظفری اسم داستان: یخ یخ ...
نویسنده: مژگان مظفری اسم داستان: شلیک سایهها شل...
مکر زنانه «عزیزم، کارت پرواز گرفتم، دارم سوار میشم، رسیدم زنگ میزنم.» مرد تماس را قطع میکند، ...
«لطفا قهوه اسپرسو.» کافهچی سفارشش را نوشت و از کنارش گذشت. دوباره به تصمیمهاش فکر کرد، تمامش کن...
آخرین پرواز ـ وقتی خواست بره اومدیم همین کافه، رو همین صندلی نشسته بود روبهروم، نمیدونستم چهطور ...
کفشها را در یخچال گذاشت. فنجانها را به قلابهای جالباسی آویزان کرد و کتابها را داخل ماشین ظرفشویی...
- زیارت قبول ! تو کی از کربلا برگشتی؟ - من؟! - با چشمای خودم کنار ضریح دیدمت! به خاطر کمک به بچه ...
بهاری نامه داداش علی اکبر را از پستچی پیر گرفتم. نگاهی به نامه ونگاهی به عکس داداش روی دیوار کوچه...