«عطش» امدادگر لیوانش را پر کرد. بیوقفه آن را سرکشید. جگرش میسوخت، ولی نه از تشنگی. از دیدن چ...
«شمال» از پشت پنجره منظرهی زیبایی پیش رویش بود. قهوهاش را سر کشید. صدای کودکی نگاهش را به آخر...
به نام او که نظاره گر من است در همه حال نیمی از شب گذشته محکم درآغوش می فشارمش چشم درچشمش می دوزم ...
حکم صادر شد. کودکی قرار است یتیم شود..!...
زره نپوشیده بود، دخترک کاپشن صورتی....
اشک و خون که روی لباس دخترک لکه انداخت، میکیموس پوزخند زد. اسکناسها به مقصد رسیدند....
_دستت رو بده تا از این گنداب بیارمت بیرون... یالا دیگه. یک قولوپ لجن از دهانش بیرون پرید. به سمتش ...
دردش که زیاد شد، نگاهی به بالا کرد و گفت: خدایا بسه دیگه، راحتم کن... آمپول مرفین را که آماده کردم،...
هر وقت اسما با خواهر ۸ ماهه اش اتل متل توتوله بازی می کرد اواز خنده ریسه می رفت. چند لحظه بعدبمبارا...