آمدم، نبودی......
از اول هفته داشت میشمرد. غروب جمعه سنگ آخر را در کمان گذاشت و گفت: "اینم سیصد و سیزدهمی."...
.وقتی لرزش تن مادرو دیدم...خودمو محکم چسبوندم بهش...با دستش گوشمو نوازش کردومیرزا علی خوند وای ا...
تولدش تیروکمان کادو گرفت. چند گلوله سنگی از جبهه کوچه برداشت. فردا دوباره جنگ است....
خبر داغ امروز بود. مردم بلندگو بهدست به پشتبامها رفتند....
- خدایا! می شه همه دروغام رو بنویسی جزو دروغای ۱۳؟...
بهار سفرهاش را روی زمین پهن کرد. نون نداشت؛ با سین افطار کرد....
در را که باز کرد، جنگ توی کوچه بود. سرباز اسرائیلی تیر انداخت، او سنگ......
زن با ناامیدی در را باز کرد. عمونوروز بود. دست رمضان را در دستش گذاشت. مهربانی جاری شد......