دخترک موهای آشفته پیرمرد ویلچر نشین دست فروش که شانه پلاستیکی میفروخت را شانه زد ....
روز زن گل گران بود .مرد پرید وسط بلوار و سه دسته گل برای هر سه خانمش چید ....
دیکتاتور خانه بود، اما قدرت خرید نداشت!...
طناب دار، مزد خاموشیاش شد!...
یلدا که رسید، سرما روی کوهستان نشست. برف آرامآرام مهمان سنگهای سپید گورستان شد. انارِ ترکخورده ...
با پک عمیق سینهاش را پر دود میکرد، تا جای غمهایش کم شود....
سکوت، آخرین خیانت به خودش بود!...
بابا علی دیگر دوستم ندارد. جلویم ایستاده اما هرچه گریه میکنم بغلم نمیکند. مامان راضیه هم دیگر دوست...
ناجی ! با احساس شرمندگی به طرف سرو آمدند. ببخشید جناب سرو ! ما اشتباه کردیم ؛ نباید همراهی می کردی...