لوگو
سالیانی دور، شاهدختی با پادشاه و ملکه در قصری آراسته و پرنعمت می‌زیستند و زندگانی‌شان بر وفق مرادشان می‌گذشت. روزی شاه، ملکه و دخترشان حوالی ظهر با خدمه و حَشَم در حال بازدید از شهر بودند. حین بازدید از آب انبار و بازار از میدانی نزدیک به حجره‌های دارالعِلم می گذشتند. در آن هنگام، شاه سیبی در کف داشته و مشغول تناول بود. با غروری کودکانه به ملکه و ملیجک گفت؛ مرا در نشانه‌روی حاجتِ تیر و کمان نیست. ملیجک، که همیشه آماده‌ی افروختن آتش خودنمایی شاه بود، اطراف را پایید. مرد جوان باریک اندامی را دید که ساده‌پوش و با سری فرو افتاده به سمت مسجد می‌رفت. ملیجک گفت؛ شاه اگر او را از این فاصله بزند، من همه درباریان و رعایا را از این هنر و توانمندی حضرت همایونی آگاه می کنم. شاه خندید و بلافاصله سیب را پرتاب کرد. سیب به سر جوان خورد. جوان ایستاد و بی آنکه خشمگین شود، زیر لب ذکری گفت؛ "الحمدالله". سیب را برداشت و لبخندی تا بناگوش زد. هنوز کامل به عقب نچرخیده بود که پرتقالی و بعد سیبی دیگری به گردن و سینه او بر خورد اصابت کرد. خندان سرش را بالا آورد و پادشاه را آن دورتر در حال نعره و فریاد شادی نظاره کرد. پادشاه در پوست خود نمی گنجید و ملیجک نیز پیوسته در مدح سلطان روده درازی می کرد. پادشاه با اشاره دست، آن مرد جوان را به نزد خود خواست. مرد جوان آن میوه ها را برداشته و به ملازمان شاه گفت؛ وقت نماز است و برای دیدار، زمان تنگ است. اما آنها او را به قهر و اجبار نزد شاه بردند. شاه گفت؛ چه هدف مبارک و خوش یمنی هستی!. مرا مفتخر کردی. اما چراوقتی میوه ها با سر و سینه تو با درایت ما اصابت نمود، می‌خندیدی؟! شاید لبخند شکر از نشانه روی نیکوی شاه به جا می آوردی. جوان گفت؛ مرا از پاسخ معذور دارید. نگهبانان و ملیجک به او نهیبی زده و تهدید به شلاق نمودند. او گفت؛ من طلبه ای خرده پا و مفلس الحالم که چهل روز، روزه داری کرده و تارک دنیا بوده است. امروز صبح دلم هوس میوه کرد. هم حجره ای من از سر شوخی گفت؛ از خدا بخواه از دست شخص پادشاه میوه ای به دست تو برسد. وگرنه در اسباب ما بهیچ وجه من الوجوهی، امکان مهیا نمودن میوه و تنقلات نیست. اگر از شاه به تو رسید، روزه تو نزد خدا مقبول بوده است. اگر نرسید، این روزه معمولی بوده و فقط سبب نگهداشت و ذخیره شهریه طلبگی ات شده است. شاه و مقربانش با شنیدن این شرح حال، لحظه ای کوتاه را در بهت و حیرت به سکوت گذراندند. چشمان ملکه و شاهدخت نیز به اشکی شیرین، تر شد. شاهدخت برای عوض کردن فضای حاکم گفت؛ پدر ای کاش هندوانه را نیز پرتاب می گردید تا ایشان به طور مکفی از دست شاه میوه دریافت کنند. در این حین ملکه محتویات یکی از ظروف بزرگ میوه را در کیسه ای ریخت و به دنبال آن به یکی از ملازمان داد و گفت؛ این را به او بدهید. جوان تشکر نمود، اما حدّ را نگه‌داشت. با قناعت از آن کیسه اهدایی تنها ده دانه میوه برداشت. دو سیب، دو انار، دو پرتقال، یک هندوانه و سه خوشه انگور را برداشت. طلبه جوان گفت؛ من چون در یک اتاق با هم حجره ای روزگار می گذرانم بایستی حق او را نیز محفوظ دارم و از این رو زوج برداشتم.
شاه به مرد جوان نگاهی عمیق و تحسین آمیز انداخت و گفت؛ برو پی نمازت! خدا در داغ فراغ این چنین بنده ای است. پادشاه به ملیجک به زمزمه گفت؛ اگر وصف و مدح ما را در شهر جار زدی، نگوئید آن هدف طلبه ای بوده است. چون علما به نکوهش ما در می آیند. این ماجرا گذشت.
مدتی بود که سلطان و ملکه به جهت سیاست پیشگی، شاهدخت را می خواستند به پسر داروغه ثروتمند و پرنفوذ شهر شوهر دهند. اما داروغه مردی حیله گر، قصی القلب و کریه المنظر بود. برعکس این پدر، پسر او از پهلوانان و مردان جوان خوش نام در شهر بود. اما با این وجود شاهدخت ظاهر و قد آن پسر و روحیات ناپخته ا‌ش را نمی پسندید.
روزی شاهدخت مشاجره سختی در مورد ازدواج با شاه و ملکه نمود. شاه بدون اطلاع به دختر، از پیش قرار مراسم عقد را گذاشته بود. فردای آن روز دوباره این بحث به شدت ادامه یافت. دختر، شاه و ملکه را تهدید به سرپیچی از فرمان ایشان و فرار نمود. شاه گفت؛ این شهر و سایر شهرها تحت امر من است به هر سوراخی بروی، تو را ساعتی نگذشته می یابند. ازدواج با پسر کریم داروغه، امری محتوم است. نه او و نه تو دیگر حق سخن گفتن در این رابطه را ندارید. شبانگاه، دختر با کمک دو خادم خود از خانه گریخت. از آن سو طلبه جوان چون هر شب در حال مطالعه، مناجات و مراقبه در اتاقش بود. در آن زمان نیز، هم حجره ای او به سبب دیدار با خانواده به روستای خود سفر کرده و بدین سان طلبه در حجره تنها بود. شهدخت از جهت پنهان شدن، با ترس به هر کور سویی نظر افکند. به خود گفت؛ هیچ جایی، از نظر پدر و ماموران او دور نخواهد ماند. در آن نیمه شب طلبه پس از کمک در انجام امورات مستمندان، در کوچه ای تاریک و دور افتاده در شهر در حال عزیمت به مسجد بود. تا چله نشینی خود آغاز کند.ناگاه آوای دویدن شنید که لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. طلبه، سر برداشت و ناگاه به آنی خود را در برابر بانویی دید که روشنیِ چهره‌اش با نور ماه کنار جاده درهم‌آمیخته بود.در دم نخست گمان برد رؤیایی از حوریان و پریچهران بهشت می بیند. گویی ستون های حائل فردوس به کناری رفته و از در چوبین ملکوت پریوشی به زمین گریخته است!. در جرعه نفس دوم، پنداشت خطای بصر است و بیش از حد جوع و گرسنگی کشیده است. اما به زودی از جامه و وقار آن بانو دانست که از اهل دربار و اشراف زادگان است. به ناگه دختر نفس بریده به پائین جامه او چنگ زده و گفت؛ ماموران در تعقیب من هستند، مرا پنهان کن! به او گویی یکی از فرشتگان مقرب به فرمانی داده، بی درنگ عبا و دستار خود را در آورد و به دختر گفت؛ آن ها را روی البسه خود بپوش و سپس از دختر روی برگرداند. سپس در آن سرما رو به تاریکی گفت؛ به دنبال من بیایید. ماموران به آنها رسیدند و آنها را در آن هوای روشن به نور ماه، طلبه هایی شوربخت و مستمند شمردند. پس از مسافتی آن ها به گذرگاه خلوتی رسیدند. طلبه با دست پاچگی به دختر گفت؛ حال می توانید بروید. دختر فریادی بر سر او زده و گفت؛ در این تاریکی و شهر غریب من کجا بروم! غیرت کجا رفته! طلبه گفت من چند دقیقه بیشتر نیست شما را دیده ام و نامحرم هستید! دختر در نور ماه بر چهره طلبه مکث کرد و به ناگه به خنده افتاد. گفت؛ تو همان نیستی که پدرم در میدان، به پرتاب میوه به بازیچه اش گرفت؟ طلبه دستی به کیسه بسته به کمرش برد و گفت بلی! شما هم فرمودید با هندوانه می بایست ما را هدف قرار دادند. دختر باز به خنده افتاد و طلبه به او گفت؛ این وقت شب، شوخی و خنده شایسته نیست؛ هم قبیح است و هم مکروه در چشم رهگذران. حال به کاخ بروید و یک شهر تحت امر پدرتان است. دختر گفت؛
دختر گفت: امشب نمی‌توانم به کاخ بازگردم. اگر مرا مأوا ندهی، پدر و جلادش گردنت را خواهند زد. طلبه گفت باکی نیست، این سر را که آماج هندوانه و سیب تان بود، حالا شمشیر بخورد! آن از پدر، این از دختر. این عبا و دستار نیز برای خودتان باشد تا بتوانید بی خطر به جایی بروید. سپس از دختر دور شد. دختر گفت؛ اگر مرا اینجا رها کنی و من آسیبی ببینم یا مفسده اب پیش آید گناهش به پای تو نوشته می شود. سپس دختر شروع به گریه کرده و دامان طلبه را گرفت. طلبه گفت؛ بانو این فعل زشت و قیبح است و مرا شرم می آید. طلبه پس از سکوتی گفت؛ با من بیایید. او به سمت مسجد رفت و وقتی بدانجا رسید، کلیدی از جیب بیرون آورد. بانو، به جهت خرده تهجدی، کلید درب پشت مسجد را دارم. شما داخل مسجد شوید ولی قبل از اذان و سپیده دم باید خارج شوید. من نیز اینجا در درگاه و آستانه می نشینم و پشت در تا صبح مراقب هستم. دختر به او گفت؛ این چه کرداری است شما هم داخل بیایید. او گفت؛ این کار مضموم و گناهی نابخشودنی است که هر دو ما زیر یک سقف، آن هم در مسجد باشیم. دختر عبا و دستار را درآورد تا به طلبه بدهد. اما طلبه نپذیرفت. دختر گفت در این سرما یخ می زنید. او گفت عبا و دستار عطر و رایحه شما را دارد و برای من گناه شمرده می شود. دختر نگاهی به او کرد و گفت؛ گرچه هدف باریک و کم صدایی هستی ولی عقاید بزرگی در دل داری. طلبه در سرما در کنار در نشست و دختر داخل شد. مدتی نگذشته بود دختر طلبه را صدا زد. شما غذایی برای تناول ندارید، من گرسنه ام. طلبه گفت؛ من غذایی ندارم و در این زمان نیز امکان تهیه غذا نیست. ولی چند میوه دارم. کیسه را باز کرد و گفت این میوه ها همانی است که ملکه سه روز پیش مرحمت نمود. نیمی از آن را نیز به هم حجره ای داده ام. در کیسه یک سیب و نصف پرتقال بود. دختر خندید و گفت؛ همش همین! تو چون ترش رو هستی آن تکه پرتقال را بخور و من این سیب را می خورم. ای کاش پدرم به سمت تو میوه های بیشتری پرتاب می نمود تا کیسه ات پر تر باشد. طلبه خنده کنان به پشت در برگشت. اینجا در شان شما نیست ولی اگر می خواهید در این زاویه تا صبح سر کنید. دختر به او گفت؛ اگر خبری از حضور من فاش شود یا از مسجد خارج شوی، مجازات خواهی شد. همچنین اگر اذیتم کنی، داد فریاد می کنم تا میان طلاب و علما بی آبرو می شوی. از این حرف دلِ طلبه لرزید و رأیِ استوارش سستی پذیرفت. او به گوشه ای از آستانه رفت و سر در گریبان برد. شاهدخت پس از گذشت زمانی خود را دچار افکار مغشوش دید. چند مرتبه ای سعی کرد با طنازی طلبه را افسون کند، ولی راه به جایی نبرد. اما طلبه با حداقل توجه و گوشه گیری به کناری در سرما خزیده بود. در سرما نیز خوف آن را داشت که با حضور آن زیبا بانو بخوابد و اوضاع از کنترلش خارج شود. دختر هر از گاهی می دید طلبه دست خود را به سمت سوزنی می برد و با آه و دردی انگشتی را در دهان می گذارد. هرگاه خواب بر طلبه چیره می‌شد، از جا برمی‌خاست، وضویی تازه می‌گرفت، یا در فاصله‌ای دورتر از در می‌ایستاد تا هم بیدار بماند و هم دل آسوده دارد. نه جنگ با تن می‌کرد، نه به آن میدان می‌داد.
پس از مدتی تماشا، او را دیوانه پنداشت و به خود بازگفت؛ او لایق یک بانوی اشرافی نیست. صبح دم دختر از خواب بیدار شد و به طلبه که همچنان بیدار و سرما زده شده بود، گفت؛ عزم رفتن دارم. سپس شاهدخت از مسجد خارج شده و در درب خروجی به طلبه گوشتزد کرد که؛ ترازوی زندگی تو تعادل ندارد! و جملگی در آسمان سیر می کنی و قدر نعمات زمینی را نمی دانی. طلبه با رفتن دختر نفس راحتی کشید و به آسودگی در مسجد خوابید. شاهدخت پس از مدتی راه پیمودن، ماموران پادشاه او را یافته و به نزد پدر بردند. شاه با نگرانی و ناراحتی از وضع دختر پرس و جو کرد. متوجه شد آسیب و خسرانی به او نرسیده است. وقتی شرح ماجرا را شنید، از ملازمان خواست آن طلبه را بیاورند. وقتی طلبه را به نزدش آوردند، مشاهده نمود همان طلبه هدف قرار گرفته است. از این پیشامد مدتی خود و اطرافیانش به خنده و مزاح افتادند. طلبه از این رفتار کمی خجل شده و رنجید. سپس سلطان از در کرم وارد شد و پس از درگوشی کوتاه با ملکه، گفت؛ تو چطور آن شب خود را از هوای نفس به دور داشتی؟ دختر من در هفت اقلیم از نظر ظرافت و هنر بی نظیر و زبانزد است. طلبه جسم سرمازده خود و ده انگشت زخمی را نشان داد که آن ها را به سبب جراحت بسته بود. شاه گفت؛ با این دست های مجروح و آغشته به خون به چه طریق عبادت خواهی کرد! تو را از کار و کاسبی انداختند و قهقهه‌ای برکشید. طلبه گفت؛ هر بار که نفس عماره بر من غلبه می کرد؛ دست خود را سوزن می زدم و از نو وضو می ساختم. سلطان که به هیجان آمده بود، بانگ زد؛ من دخترم را به همسری تو در می آورم. تو انسان خودساخته و برازنده ای هستی. اما به ناگه، از آن سوی تالار پادشاهی بانگ آمد؛ نه من موافق نیستم! آن صدای شاهدخت بود و ادامه داد؛ این طلبه یک لا قبا زندگی کاملی ندارد و پیوسته در مناجات و مراقبه است. باید بر روی زمین هم زندگی کند تا لیاقت من را داشته باشد. او ادامه داد: او باید پهلوان اول شهر را شکست دهد و پس از آن، پدر از این قول ها بدهید. شاه متعجب نگاهی به دختر و طلبه کرد و گفت؛ می پذیری؟ طلبه دید اگر نپذیرد به شاه بی حرمتی کرده و طعمه جلاد می شود. اگر بپذیرد که قطعا شکست خورده و دچار صدمه جسمی می شود. بهتر است شکست بخورد تا بدون تبعات و خشم سلطان، از این ماجرا خارج شده و به نوعی خلاص شود. برای عادی جلوه دادن و پذیریش، طلبه گفت؛ می پذیرم. وانگهی مرا برای ریاضت و تمرین دوماه مهلت فرمائید. طلبه وقتی که از حضور شاه مرخص شد به حجره خود بازگشت و به فکر فرو رفت. در خلوت خود گفت؛ ما به سبب طلبگی به این شهر آمدیم، نه زور اندازی!. از درونش به مثال سنگی که ته چاه آب می اندازند صدایی برآمد که؛ تو روزه نفس و جسم گرفتی، حال روزه ورزش و جنگ بگیر. آیا این سخت تر از روزه نفس و جسم است؟ . طلبه باز گفت؛ ای خدا! کاش نه میوه به ما ارزانی میدادی، نه دختر پادشاه را.
از آن سو شهدخت با مادر سخن می گفت؛ این کار به سامان نمی رسد! او باید بیاموزد به من توجه کند. نه اینکه دست بسوزاند و با سوزن انگشتانش را بخراشد. مادر گفت؛ کار او از نظر شرع صحیح و از نظر غریزه و عقل جسمانی قبیح است. احتمالا طلبه سعی می کند از این موضوع رهایی یافته و رزم جدی و واقعی را با پهلوان شهر نگیرد. دخترم، تدبیر دیگری باید بیندیشی. به تو پند دیگری نیز باید بدهم. اگر او را پسندیده ای باید بدانی که؛ اگر او یک یا دو قدم به سمت یک رنگ شدن با تو خواهد آمد، اما تو می بایست هشت تا نه قدم به سمت او بروی. او خصائل اخلاقی و شرعی دارد که تو لاجرم می بایست به آنها ملتزم و موافق شوی. دختر بی آنکه این سخنان را تائید یا رد کند سر را به زیر انداخت و از اتاق خارج شد.
روز اول از مهلت دوماهه گذشت و طلبه آن را به عافیت و بی خیالی از کارزار گذراند. روز دوم، پنجم و هفتم آن دختر آهنگ دیدار طلبه با خدمه و حشم نمود. طلبه را اندک‌اندک گرمیِ حضور در جان می‌نشست و احساسی نسبت به شاهدخت به جوشش می‌افتاد. بدین سان آن عابد عزلت نشین، به مراوده رسمی با جمع و آن دختر رسیده بود. آخر الامر ناز و و عشوه و پیگیری شاهدخت به کار آمد. طلبه تصمیم گرفت به واقع مبارزه جدی کند و به وصال آن دختر برسد. حجره نشینان، طلبه جوان را وسوسه به کسب جایگاه و ثروت و مزاح از جانب شانس و اقبال می کردند. طلبه با حمایت مالی دربار در کنار روزمرگی هایش، به زور خانه شهر رفت و با صاحبان فن کشتی آشنا شد. از درباریان گرفته تا مردم عادی، هر روز عده ای برای دیدار ریاضت هایش برای شکست پهلوان شهر می آمدند. شهرت داستان دختر پادشاه نیز، برای مردم دلیل دیگر از این آمد و رفت ها بود. در روز چهلم او به قدر کفایت با اصول کشی آشنا شده بود، ولی آن پهلوان با سالها تجربه کجا و او کجا! . روزی پسر داروغه به دیدار او آمد. او به طلبه گفت؛ تو مرا از وصلت با دختر شاه نجات دادی و من نیز تو را بر پهلوان شهر چیره می گردانم. پهلوان شهر دوست نزدیک من است و بارها با او کشتی گرفته ام. تو هیچ برتری نسبت به او نداری و اگر به میدان بروی آبرو و حیثت تو بر باد می رود. پهلوان چنان تو را بر زمین می زند که تا مدت ها دچار درد و شکستگی خواهی بود. طلبه علت این کار را جویا شد. او گفت من دختر وزیر باشی را از سالهای کودکی می خواستم. همچنان نیز من و او در عشق هم می سوزیم. اما پدرانمان رضا نمی دادند تا آنکه داستان مضحک تو پیش آمد. اما من تنها شب ها می توانم برای آموزش فنون کشتی نزد تو بیایم. چون کسی نمی بایست از این امر آگاه شود. او به مدت دو هفته انواع نقاط قوت و ضعف پهلوان اول شهر را به طلبه آموخت. فن طلایی این بود؛ ابتدا پهلوان را بازی بده. از اجرای فن ها و نزدیک شدن به او فرار کن. خسته اش کرده و سپس در زمانیکه عصبانی از فرار ها و جاخالی های تو شد و تماشاچیان نیز سخن به تمسخر و دشنام تو گشودند، آن هنگام وقت پیروزی است. آن هنگام که اوج خشم و غضب را در چشمان او دیدی، بگذار حمله بزرگی کند. سپس بدل حرکت او را بزن و با پیشانی او را به زمین بینداز. متصل به آن با هر آنچه در توان داری بر گردن او فشار بیاور و بر سینه او خیمه بزن!. طلبه در آخرین روز قبل از نبرد، از او تشکر جانانه ای کرد. آن روز شاهدخت هم به دیدارش آمد و گفت؛ اگر مغلوب شدی، چنان بباز که تا باقیِ عمر، توانِ ایستادن بر زانوهای خویش از تو نرود. دل‌مشغولِ آبروی خویش مدار که آن واقعه که شاه تو را نشانه گرفت، و آن شبِ مسجد خوابی نیز، در غبار فراموشی گم خواهد شد. سپس با اشکی در کنار چشم که سعی داشت با دست آن را پنهان کند همراه با لبخند گفت؛ عشق زین خود را بر گرده هر کسی نمی گذارد، پس حرمت زین و افسار عشق مرا نگهدار!. طلبه نیز گفت؛ من طلبه ای ناچیز و در انزوای یک حجره و محراب بودم. ولی آتش عشق مرا رسوای یک شهر نمود. آن خیال چله نشینی در عزلت، به چله نشینی در ورزش و تکاپو افتاد. روز کشتی فرا رسید و جوانمرد که حالا جسمی ورزیده داشت، به میدان رفت. او همان فن هایی را که پسر داروغه گفته بود مو به مو بر پهلوان شهر پیاده کرد. جمعیت زمانی که جوامرد، پهلوان نعره کش را با حرکتی زیرکانه با بدل به زمین زد، در شوک و بهتی عمیق فرو رفتند. جوانمرد پس از اینکه او را از فرق سر به زمین زد و بر روی سینه و گردن او نشست. به ناگه خالکوبی نام شریف "علی ع" را بر سینه و گردن پهلوان دید. پهلوان در آن گیجی متوجه این نگاه طلبه شد. جوانمرد ناگهان دست هایش سست شد و از سینه پهلوان بلند شد و به کناری رفت. در میان بهت تماشاگران و سلطان، ناگهان پهلوان چون شیر غران دوباره بلند شد و به سمت جوانمرد بی تفاوت رفت. سپس آن مرد را بر زمین کوبید. سپس پهلوان نگاهی به شاه و اطراف کرد و طلبه را بی هوش دید. همه منتظر اعلام پیروزی پهلوان توسط خودش و سپس پادشاه بودند. پهلوان به نزد سلطان رفت و پس از تعظیم گفت؛ گرچه او مرا بازی داد، ولی من امروز با یک مرد واقعی مبارزه کردم. پادشاه، اگر یک مرد لیاقت شاهدخت شما را داشته باشد، ایشان است. چون حرمت نگه داشتن و شرم از گناه و حیا را می فهمد. او نام علی را که بر گردن و سینه من دید، حیا کرد و به حرمت او مرا رها نمود. او با شرم، غرور مرا شکست داد نه با زور. برای من راهی برای غلبه بر چنین مردی نیست!. شاه و ملکه از این حادثه، متاثر شدند. با ریختن یک کوزه آب بر چهره جوانمرد او به هوش آمد. سپس او را به پیشگاه پادشاه آورده شد و گفت؛ عشق مرا چون مسافری ره صد ساله برد و حال هرچه رضای خدا و شاه باشد بدان سر نهم. بدین سان در روزهای آتی ازدواج او با دختر پادشاه رقم خورد و نوای هل هله شادی در هر کوی برزن پیچید.
نویسنده: محمدمهدی
شهر: تهران
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
بازدید: ۲۵
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۰ (جمع کل) | میانگین: ۰ از ۱۰ (۰ رأی)

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.