زهره ترک !
✍️ ارسال داستان جدیدداستانک زهرهترک !
از سنگینی نگاهش زهرهترک شدم .کاری از دستم بر نمی آمد ؛ فقط پلکهایم را به هم می زدم. می خواستم از این طریق ثابت کنم که چشم هایم مشکل دارند و نمی توانم کسی را در خیابان تشخیص دهم ! از حرکت چشم هایم خندید و گفت : بچه ! این جا آخر خطه ! ما مرده را به حرف می آریم.تو یه جوجه بچه می خوای ما را سرکار بگذاری ؟ نه به خدا ! من مادر زادی این جور هستم .از پشت میزش برخاست و فریاد زد : پدر سوخته ! این دوربین ها ؛ دروغ می گن ؟ چرا قبل از ورود من ؛ پلک هایت به هم نمی خورد ؟ من به ساعت اتاق نگاهی کردم و چیزی نگفتم ! گوشم را پیچاند و گفت : در خیابان چه غلطی می کردی ؟ هر روز می آیم ! میای تا آشوب کنی ؟
نه ! تا گل بفروشم ! اگر یک روز نیام ؛ شب باید گرسنه بخوابیم ؛ به خدا دروغ نمی گویم ؛ مادر و دوخواهرم ؛ چشم انتظارند ! بازجو پشت میزش نشست و گفت : چرا هر که این جا می یاد ؛ نان شب ندارد !؟ آن پدر سوختهها
با نان مردم چه می کنند ؟ !
ابوالحسن اکبری
از سنگینی نگاهش زهرهترک شدم .کاری از دستم بر نمی آمد ؛ فقط پلکهایم را به هم می زدم. می خواستم از این طریق ثابت کنم که چشم هایم مشکل دارند و نمی توانم کسی را در خیابان تشخیص دهم ! از حرکت چشم هایم خندید و گفت : بچه ! این جا آخر خطه ! ما مرده را به حرف می آریم.تو یه جوجه بچه می خوای ما را سرکار بگذاری ؟ نه به خدا ! من مادر زادی این جور هستم .از پشت میزش برخاست و فریاد زد : پدر سوخته ! این دوربین ها ؛ دروغ می گن ؟ چرا قبل از ورود من ؛ پلک هایت به هم نمی خورد ؟ من به ساعت اتاق نگاهی کردم و چیزی نگفتم ! گوشم را پیچاند و گفت : در خیابان چه غلطی می کردی ؟ هر روز می آیم ! میای تا آشوب کنی ؟
نه ! تا گل بفروشم ! اگر یک روز نیام ؛ شب باید گرسنه بخوابیم ؛ به خدا دروغ نمی گویم ؛ مادر و دوخواهرم ؛ چشم انتظارند ! بازجو پشت میزش نشست و گفت : چرا هر که این جا می یاد ؛ نان شب ندارد !؟ آن پدر سوختهها
با نان مردم چه می کنند ؟ !
ابوالحسن اکبری
نویسنده: ابوالحسن اکبری
شهر: قیر
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۱۰/۱۶
بازدید: ۱۹
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۰ (جمع کل) | میانگین: ۰ از ۱۰ (۰ رأی)
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است.