لوگو
هنوز از حرف‌های تند بابا، ناراحت بود. خواست در اتاق را به هم بکوبد تا عصبانیتش را به رخ بکشد. از لای درز در چشمش افتاد به بابا که روی زانوهایش دست می‌کشید و از درد چهره‌اش در هم فرو می‌رفت.
سر به زیر برگشت. سر خم کرد و انگشتانش را بوسید. داد زد:
-آبجی، اون پماد مسکن بابا رو بیار!
نویسنده: مولود توکلی
شهر: اراک
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳/۰۱/۰۷
بازدید: ۳۹۱
امتیاز داور: ۰
امتیاز کاربران: ۰ (جمع کل) | میانگین: ۰ از ۱۰ (۰ رأی)

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است.